سلام دوستای گلم به وبلاگ من خوش اومدید ... نظر یادتون نره
مهربانيت را به دستي ببخش ؛ که مي داني با او خواهي ماند
وگرنه حسرتي مي گذاري بر دلي که دوستت دارد ... !!!
برچسب: مهربانی,
نویسنده: مبینا
چوپان قصه دروغگو نبود، تنها بود.
از فرط تنهایی فریاد گرگ گرگ سر می داد
افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد، همه در پی گرگ بودند
در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست...!
برچسب:
نویسنده: مبینا
باران همیشه می بارد،
اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند ..!!!
نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن …
برچسب: چشمک,
نویسنده: مبینا
سـکوت" خطرناکتر از "حـرفهای نیشدار" است!
بدونِ شَـك کسی که "سُکــوت" مـی کــند؛
روزی حرفهایش را سرنوشت به شما خواهد گفت...
برچسب: سکوت,
نویسنده: مبینا
بابا لنگ دراز عزیزم
تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم!
وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غرور!
بابا لنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم ...
بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ... نمیگذارم ... نمیخواهم ...!
بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم ... حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم ...!
برچسب:
نویسنده: مبینا
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است
که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سرتپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگرمی آیید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
برچسب:
نویسنده: مبینا
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد
پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .
سهراب سپهری
برچسب:
نویسنده: مبینا
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
و او هنوز شکوفاست بین آدمها
کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدمها
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدمها
تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدمها
برچسب:
نویسنده: مبینا
همه در بعثت ذرات هستیم
همه پیغمبر به ذات هستیم
بشر آینه دار بی ثباتی است
وگرنه دانش توحید، ذاتی است
خدا جز خاک مآوایی ندارد
جهان غیر از خدا جای ندارد
خدا در لابلای لامکان است
خدا مث حقیقت بی نشان است
خدا در گل، خدا در آب، رنگ است
خدا نقاش این جمع قشنگ است
خدا یعنی درختان حرف دارند
شقایق ها درونی ژرف دارند
خدا ذات گل و ذات قناریست
خدا اثبات باران بهاریست
خدا را می توان در خلصه فهمید
خدا را در پرستش می توان دید
خدا در باطن آباد شراب، است
خدا در غرق چشمان تو خواب است
خدا در هر نظر آینده ماست
همین حالا خدا در سینه ماست
برچسب:
نویسنده: مبینا
عشق، حماقتیست از سرِ اختیار
عشق، آسودگی و لذت از سرِ سرخوشی نیست
عشق لذتِ رسیدن و دست توی دست نیست
عشق حرارتِ هم آغوشی و لب روی لب نیست
عشق لذت از فدا شدنِ کسی برای وجودت نیست
عشق نجوای عاشقانه ی: «عزیزم! تو یک فرشته ای» نیست!
عاشق که باشی، ساکتی
نمی دانی عاشقی یا آدمی
عشق به جای تو سخن می گوید
عاشقِ ساکتِ مظلوم…
عشق لذتی ست که از درد کشیدن می بری!
می بینی؟ هیچ انسانی در جستجویِ درد نیست
آخر، هر انسانی که عاشق نیست!
عشق حماقتی ست که به جان خریده ای
و تو حماقت می کنی و درد می کشی
حماقتی از سر دانایی
حماقتی خود خواسته
حماقتی ماوراءِ درکِ آدمک ها
تو، دانسته عاشق می شوی
می زند و می بخشی، پس می زند و پیش می کشی، ویران می کند و می سازی
آزار می دهد و دوست می داری باز
تو که خط به خط نامه هایت را
به شعر های سهراب گره می زدی!
سهراب می گفت:
«عشق صدای فاصله هاست…»
و تو از فاصله ها می نالی…!
تو از عشق، هیچ نمی دانی
برچسب:
نویسنده: مبینا
سکوت همیشه به معنای “رضایت” نیست.
گاهی یعنی، “خسته ام از اینکه مدام به کسانی که هیچ اهمیتی برای فهمیدن نمی دهند، توضیح دهم.”
برچسب:
نویسنده: مبینا
پیاده از کنارت گذشتم گفتی قیمتت چنده خوشکله... سواره از کنارت گذشتم گفتی برو پشت ماشین لباسشویی بشین. در صف نان نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود. در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود. زیر باران منتظر تاکسی بودم مرا هول دادی و خودت سوار شدی. در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیاندازی روی من . در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من بدهی در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فوش خواهر و مادر بود. در پارک به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم. نتوانستم به استادیوم بیایم چون تو شعارهای اب نکشیده می دادی . من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی مرا ارشاد میکنند تا تو ارشاد شوی تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است. من ازدواج نکردمو به من گفتی ترشیده ای. عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصار طلبی کشیدی عاشق که شدم گفتی باید مادرت مرا بپسندد.من باید لباسهایت را بشویم و اتو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ. من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند اقای دکتر. وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن گفتی بچه مال مادر است وقتی خواستی طلاقم بدهی گفتی بچه مال پدر است!!! و دیگر من به حقوق خود واقفم و برای گرفتن حق برابر در مقابل تو تا به انتها استوار و محکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده ام به هیچ وجهی از حقوقم نمیگذرم من با تو برابرم مرد... احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم احتیاجی ندارم که تونان او ر باشی احتیاجی ندارم که تو حامی باشی.خودم انقدر هستم که حامی خودو نان اور باشم با تو شادم اری اما بدون تو هم شادم من اندک اندک می اموزم که برای خوشبخت شدن نیازمند مردی که مر دوست بدارد نیستم. من اندک اندک عزت نفس پایمال شده ی خود را باز پس میگیرم.به من بگو ترشیده هر چه میخواهی بگو اما افتخار همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه ی کافی فهمیده و با شعور نباشی . امروز تو برای همگامی با من و نه تصاحب من که من تصاحب شدنی نیستم باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را با اثبات برسانی حقوقم را خواهم گرفت فرزندم را به تو نخواهم دادو خودم را به قیمت 1000 سکه و یک جلد کلام ا... که به هیچ قیمتی نخواهم فروخت روزگاری میرسد که میفهمی برای همگامی با من باید لایق باشی و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین من نیست هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی شک مرا از دست خواهی داد و ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد ...
برچسب:
نویسنده: مبینا
رفاقت بار سنگینیست کسی که به دوش میکشد یک دنیا وفا دارد
برچسب:
نویسنده: مبینا
ارامش یعنی تو زندگیت به هیچ کس و هیچ چیز وابسته نباشی اینطوری نه دیگه حسرت به دست اوردنشو میخوری نه غم از دست دادنشو
برچسب:
نویسنده: مبینا
مردونگی به چیست؟ به تیپ؟ به ریش؟ به سبیل؟ به خالکوبی روی بدن؟ به هیکل گنده؟ به سیگار کشیدن؟ به چی؟ مردونگی به مرام و شخصیته ... برای مردونگی فقط کافیه مرد باشی نه نامرد ...
برچسب:
نویسنده: مبینا