سلام دوستای گلم به وبلاگ من خوش اومدید ... نظر یادتون نره
پیرمرد عاشق به زنش گفت : بیا یادی از گذشته های دور کنیم.
من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم
فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.
ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام!!!![]()
برچسب:
نویسنده: مبینا